تبليغاتX
ایستگاه بعدی

ایستگاه بعدی

دلم گرفته است. آنقدر دلم گرفته است که نمي دانم چه جوري با خودم کنار بيايم. شايد هم دلم براي خودم تنگ شده و دارم تلاش مي کنم به چشم هاي گريخته از من نگاه کنم و به ياد بياورم که چه شکلي بود؟

شکل هيچ کس نبود، شکل خودش بود. تنها بود و سبک بود و آرام بود. راه که مي رفت بر زمين پا نمي گذاشت، روي دل من راه مي رفت، بر کف دست هام قدم بر مي داشت که خوب نگاهش کنم، اما چرا خوب نگاه نکردم؟ چرا رفت؟ از کجا آمده بودي تو؟ کي آمدي که دير ديدمت، و کي رفتي که اصلا نديدمت؟

گفت سلام. صداش در قلبم پيچيد، گوش هام داغ شد. و گفت هيچ به خودتان فکر مي کنيد؟

گفتم همين حالا داشتم به شما فکر مي کردم. و صداي خودم در خودم پيچيد.

صدا مي پيچد، مخصوصا اگر شبيه حرف زدن چشمه باشد، و چشم هاي من سخت زيباست در لحظه اي که دارم به تو نگاه مي کنم. باور کن، هيچ چشمي به زيبايي چشم هاي تو تا کنون نديده ام که مثل ستاره بدرخشد زماني که داري با من حرف مي زني.

با من حرف مي زنم و خودم را گم مي کنم. نمي دانم کجا، در هشت سالگي، يا در هزار سالگي آشنايي با خودم. ديوانه اي تو اگر خيال کني که من نيستي، در جايي ديگر نفس مي کشي بي من.

بي تو مگر ديوانه ام که خودت باشم؟ پس چرا پيدات نمي کنم، عزيزم، کجايي؟ باور مي کني که اينجا هستم و، هستم ولي باورنمي کنم که وقتي از خواب بيدار مي شوي تو را نبينم. تکه هايي از من هست، مثل يک آينه ي شکسته در دست هر کس يک تکه، با تصويري از تو که اگر کنار هم قرار بگِريم يک آدم دارد لبخند مي زند و عکسش را کسي جايي روزي گرفته و قاب کرده است براي قشنگي خانه اش.

 چرا ساکتم من؟ جادوي صداي تو کجاست که وقتي حرف مي زنم، پاهات به لرزه مي افتد و نفسم بند مي آيد؟ چي گرفتارت کرده که نمي توانم خودم را ببينم؟ چرا از من دوري؟ چرا پشت ميزم نمي نشيند که بنويسد و بنويسد و بنويسد، از تو بنويسد، از من، از انتظار بين کلام که تو مي خواهي من بگويم، و من مي خواهم تو بگويي.

کاري ندارد براي من، واژه را جراحي مي کنم، جوري ديگر از واژه، واژه مي سازم. جناس را تو تعيين کن، تشبيه را من.بيدار مانده ام که خودم را ببينم، خودت را بخوانم، از تو حرف بزني، دستت را مي گيري و بر لب هاي من مي گذارم که رد تبخال را بر لب هام ببينم. ديشب خواب مرا مي ديدي، و تو امروز تبخال زده ام. دلم برات تنگ شده،

 ديوونه! کجايي که فرصت نداري يک لحظه خودم را در آينه نگاه کني؟ مي بينيِ؟ آنقدر غرق شده ام که نمي تواني خودش را ببينيم. و اين غم انگيز است بايد برای ارشد درس بخوانی و هنوز فرصت نکرده ام خیلی از کتابهات را بخواني.

بحث راجع به آينده ي ناپیدای زندگي و من گرفتار ناپيدايي تو. دلت براي من بدجوري تنگ شده.

 کجايم من!

+نوشته شده در ساعتتوسط ArashmidoS | |