تبليغاتX
ایستگاه بعدی

ایستگاه بعدی

«اين‌روزها قهرمانی بازار ديگری دارد. خوراک من نيست.»آخرين جمله‌ی رفيق هميشه به ياد آدم می‌ماند؛ مثل يک شعر، مثل يک زندگی، مثل يک رمان خوب.
و تو می‌بينی که قهرمان يعنی کسی که حق مردم را به آنها صدقه می‌دهد، قهرمان يعنی آدمی که تو را وادار کند دورش بگردی (چه در ميدان شهر، چه در لحظه‌ی ‌تنهايی)، قهرمان می‌ترسد که ديگر قهرمان نباشد، می‌ترسد  بهش نياز نداشته باشی، از هر ترفندی استفاده می‌کند نا بر لبه‌ی ديوارت بماند، درگيرت می‌کند، غرورت را خرد می‌کند، ناچارت می‌کند حقت را ازش گدايی کنی. و تو می‌گذری، می‌بخشی، خيال می‌کنی به قدرت می‌رسی، بزرگ می‌شوی، و جلوش می‌ايستی.
محال است.


او با تو بزرگ می‌شود، رشد می‌کند، از تو قوی‌تر می‌شود، و با خواسته‌ی بزرگ‌تری به گدايی‌ات می‌کشاند. تا ويرانت نکند دست از سرت بر نمی‌دارد، مثل آنچنان که روسيه را تکه‌تکه کرد، بلوک شرق را "ويران ساخت"، و ايران را به اين روز انداخت.
خب، صدقه يعنی بخور و نمير، يعنی ترحم.
از همين‌جا نفس کشيدن سنگين می‌شود، پيچ می‌خورد در سينه، سرب می‌شود هوا، گران می‌آيد بر آدم. ‌وقتی به عنوان اشرف مخلوقات نام انسان می‌گيری، ديگر نمی‌پذيری که شهروند درجه يک يا دو باشی. ایرانی و غیر ایرانی همه برابرند. تو آدمی و مثل بقيه اما این آدمیت مشروط می‌شود به چيزهايی که غرورت را لکه‌دار می‌کند.


من نظری نمی‌دهم. فقط نگو که ساکت بمانم ، بگذار گاهی نق بزنم. اجازه بده هنوز حساس باشم. نخواه که فقط به کار خودم باشم، از هر چيز بگويم  که چيزی گفته باشم. به سادگی از هر چيز که بخواهی می‌توانم بنويسم، ولی بگذار با نوشته‌ام زندگی کنم، بگريم، عصبی شوم، فحش بدهم، بخندم، درد بکشم، و نسبت به خودم بی‌تفاوت نشوم.

+نوشته شده در ساعتتوسط ArashmidoS | |

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم
نه برای دست‌هام
نه برای موهام
نه برای تنم
برای درخت‌ها
تا بهار بيايد.

و تو فکر می‌کنی
زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟
و تو فکر می‌کنی
يک سيب چند بار می‌افتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند

و بفهمد
چه شيرين می‌بود

اگر می‌توانستيم
به آسمان سقوط کنيم؟
چند بار؟

راستی
دريای دست‌هات
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.

و تو فکر می‌کنی
من چند بار
به دامن تو می‌افتم؟


...

من فکر می‌کنم
جاذبه‌ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دست‌‌هات بوده
از خنده‌هات
موهات
و نگاه برهنه‌ات
که بر تنم می‌ريخت

+نوشته شده در ساعتتوسط ArashmidoS | |


زمانی را به ياد می‌آورم که بعضی چيزها مقدس بود. مادر مقدس بود. عشق به وطن مقدس بود. تولد مقدس بود. مرگ هم مقدس بود.
زمانی بود که مريم مقدس بود. پرچم مقدس بود. خدمت سربازی مقدس بود. خليفه‌ی خدا مقدس بود. مسيح مقدس بود.


زمانی ياد گرفتم که حريم سفارتخانه مقدس است. کليسا مقدس است. مسجد مقدس است. گورستان مقدس است. اگر کسی به مسجد يا کليسا پناه می‌برد در امان بود.
قلم مقدس بود. آزادی بيان  هم مقدس بود.


بعد ها گورستان را با لودر شخم زدند و گفتند مرگ بر کمونيست، گفتند مرگ بر ضد انقلاب... آنها به سفارتخانه‌ها حمله کردند و عربده کشيدند و فرياد مرگ سر دادند. آنها در مسجد بمب گذاشتند تا چراغ خدا را خاموش کنند. آنها حرم امامی را منفجر کردند که به مرده‌ی مقدس ديگران اهانت کنند. آنها با تصويرهای موهن و کاريکاتورهای زشت دل ميليون‌ها مردم مسلمان و مسيحی و يهودی و زرتشتی را بی دليل به درد آوردند.


آنها در مفاتيح‌الجنان عمر و ابوبکر و عثمان را لعنت کردند. جشن عمرکشان از خاطرات غم‌انگيزی است که در کودکی ديده‌ام. بخشی از شيعيان بی دليل به خليفه‌ی اهل تسنن اهانت می‌کنند. اين اهانت احمقانه مفاتيح‌الجنان را نمی‌توان آزادی بيان ناميد..

تو می‌توانی به سادگی هزاران متر پارچه را بسوزانی. ولی وقتی پرچم می‌سوزانی به ملتی توهين می‌کنی. تو می‌توانی هزاران کاغذ به آتش بکشی، ولی حق نداری کتاب بسوزانی. کتاب، مقدس است. تو می‌توانی کاريکاتور سردمدار سياسی يا مذهبی ملتی را به هر شکل بکشی، ولی پيامبر هر دينی برای پيروانش مقدس است.
کاريکاتوريستی که پيامبر يک ملت را مسخره می‌کند، فرقی با حمله‌کنندگان به سفارت ندارد. هردو دارند به پرچم ملتی توهين می‌کنند. دستاورد "کار" و "هنر"شان چند کشته است.


تو در اتوبان با هر سرعتی می‌توانی برانی، ولی اجازه نداری با ويراژ دادن‌های عوضی موجب مرگ و مير ديگران شوی و بعد بخندی و بگويی: من آزادم که هر جور بخواهم رانندگی کنم. آخر در اتوبان کسانی هم هستند که با ترس و لرز می‌رانند. زندگی ديگران نيز مقدس است.


به اسم آزادی بيان نمی‌توان بشر را راهی گورستان کرد. به اسم آزادی بيان نمی‌توان موجب مرگ آدم‌ها شد.


بد نيست آدم مدرن باشد. اما مدرنيسم گام‌های محکمش را از انسان اوليه دارد. بد نيست انسان اسير مذهب نباشد، ولی ميليون‌ها انسان مذهبی‌اند. بد نيست آدم آزاد باشد که موزيک، به ويژه پينگ فلويد را با آخرين ولوم گوش کند، ولی همسايه‌ها که گناهی نکرده‌اند. زندگی با مطلق‌انديشی جهنم خواهد شد، آزادی مطلق، صدای مطلق، زن مطلق، مرد مطلق، سرعت مطلق، ترمز مطلق، نه... کمی نسبی باشيم.


ويران‌کننده‌ی يک واحد مسکونی در نيويورک فرقی با نابود کننده‌ی يک واحد مسکونی در فلسطين ندارد.

 هردو تروريست‌اند.


بمب‌گذاری که حرم امامی را منفجر می‌کند، فرق ندارد با حاکمی که دستور تخريب گورستان اعدام‌شدگان را می‌دهد. هر دو دارند به مرده‌ی کسانی اهانت می‌کنند.


مرده‌ی هر کسی می‌تواند برای او مقدس باشد، و آنها که سنگ قبر شاعر ملی ايران را می‌شکنند، ميليون‌ها آدم را می‌رنجانند.

پس کمی نسبی باشيم.

+نوشته شده در ساعتتوسط ArashmidoS | |

من از خدای جاهای ساده و زیبا خیلی خوشم می آید از خدای مسجدها حسینیه ها کوهها و حتی مغازه های ساده.

 

 

برعکس از خدای جاهای پر زرق و برق و از آن خداهای دهاتی خرد کن لجم می گیرد

به نظر من آنها اصلا خدا نیستند.

فقط کارشان این است که غریبه ها را هاج و واج کنند و سرشان را با دوتا آجر ابلق و کاشی فیروزه ای شیره بمالند.

حال این خداها با کسبه مغازه های لوکس و دونبش چه توفیری دارد

 نمی دانم....

+نوشته شده در ساعتتوسط ArashmidoS | |