تبليغاتX
ایستگاه بعدی

ایستگاه بعدی

هرگاه خلقی دچار نفرين شود، دروغ مثل موش‌های طاعونی زيرزمين‌های شهرش را تسخير می‌کند تا آرام آرام  بنيان‌های زندگی و  حقيقت را بجود.

خدا نيارد آن روز را که ملتی به دروغ گرفتار شود. دروغ مادر گناهان است، نقابی است بر چهره‌ی ترس، يک بازی سياسی مادی شهوانی‌ست، و شيطانی‌ست.
هرگاه کسی دروغ می‌گويد، بايد که چنان تمام وجودش متراکم و متلاطم از اين زهر و چرکابه‌ی قهر باشد تا بتواند يک جرعه‌اش را به من و تو بپاشد؛ پس ببين چه بلايی سر خودش می‌آيد، سر وجدان خودش. (البته اگر داشته باشد)
بعدها يک روز که جايی بی‌دغدغه طبعاً بايد سرخوش و آرام زندگی کند، ناگهان چيزی دلش را می‌آشوبد، انگار توی دلش رخت چرک چنگ می‌زنند، از خودش بيزار می‌شود، بدش می‌آيد؛ و آنجاست که دست به هر کاری می‌زند؛
تا دروغ نگويد نمی‌تواند جنايت کند.
گوشش را بسته تا حرف‌های مرا هم نشنود: «هميشه از ترس، نقاب دروغ بر چهره می‌زنی. دروغ يک قدم به پيش می‌بردت، اما بعد چنان بر زمين می‌زندت که زمان و زمين را گم کنی، ندانی راه مرگت کجاست، نتوانی پنهان از بی‌مرگی شوی...
علف هرز است دروغ. همين که تخم دروغ را بکاری شاخ و برگ می‌کند و تمام وجودت را همچون علف‌های هرز می‌پوشاند؛ چنان که هيچ نشانی از گلبرگ‌های انسانی‌ات نمی‌ماند...
برای همين، دنيا و آخرت و زندگی‌ات مثل دروغ‌هايت آشکارا مزخرف و حقير است، مثل خودت.»

+نوشته شده در ساعتتوسط ArashmidoS | |